جوجو کوچولوجوجو کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

واکسن دو ماهگی عشق مامان

سم به روی ماه دختر نازم عزیز دل مامان دیگه داره بزرگ میشه و باید در تاریخ 5بهمن ماه واکسنشو بزنه   اما نترس گلم واکسن که گریه نداره در عوض اینکه یه کوچولو گریه کنی یه عالمه قوی میشی و مریضی ها نمیتونن به شما نازنین من اسیب برسونن  قبل از واکسنت بهت استامینوفن دادم تا زودی بخوابی و کمتر بی قراری کنی یه کم گریه کردی و زودی خوابت برد و منم تو خونه پاتو کمپرس سرد میکردم تا کمتر درد بکشی نازگلم   اما خدارو شکر شما هم زودی خوب شدی و اصلاً تب نکردی بوس بوس ...
27 ارديبهشت 1392

مهمونی خاله شهنازوخاله سمانه

سلام نی نی کوچولوی مامان از حالا به بعد یه کم بی قراری شبونه پیدا کردی و شبا دیر میخوابی و دست کم یه 1ساعتی گریه میکنی تا بخوابی و یعضی شبا واقعاً مارو میترسونی که نکنه خدای نکرده چیزیت شده باشه   به خاطر همین نتونستیم به عروسی پسر خاله بابایی که 18 بهمن ماه بود بریم ولی فردای اون روز رفتیم خونه خاله شهناز بابایی که برای رفتنشون به مکه آش پخته بود وبرای شما هم یه پیراهن خیلی ناز خریده بودند که خیلی به شما می اومد شب همونجا خوابیدیم و شما بازم ساعت 3خوابیدی وفردا ظهر رفتیم خونه خاله سمانه که یه دختر ناز داره النا جون شما رو خیلی دوست داره وبرای شما یه بلوز سرهمی خوشگل گرفته بود ماهم النا جونو خیلی دوست داریم وبرای هردوتاتون یه عاله بوس ...
27 ارديبهشت 1392

مهمونی خاله ها و گوشواره عشق مامان

سلام جوجوی مامان بعد از واکسنت که خدارو شکر به خوبی ازپسش بر اومدیم 7بهمن ماه خاله سارا(مامان کیان جون) خاله سحر(مامان امیتیس جون) خاله سمیه و خاله الهام از همکارای مامان اومدن دیدن نازگل مامان وکلی منم از دیدنشون خوشحال شدم   شما هم یه کم گریه میکردی که خاله سارا شما رو بغل کرد و راه میبرد و شما هم از به پشت بغل شدن کلی خوشت اومده بود و زحمت کشیدند یه عالمه هدیه های خوشگل برات اوردن که مارو شرمنده کردن بعداً عکس هدیه های قشنگتو برات میذارم جیگر خانم   اخر همون هفته با هم رفتیم گرمسار و یه شب شما تا ساعت 7 صبح نخوابیدی که حسابی مارو ترسوند   به خاطر همین همراه مامانی و بابا فرداکه 11بهمن بود شمارو بردیم دک...
27 ارديبهشت 1392

اولین صداهای جوجوی مامان

سلام به دخترک نازم سلام به روی همچون ماهت که هرروز داری شیرینتر میشی و تمام خستگی مامانو از شب زنده داری هات با یه لبخند قشنگ ازبین میبری   عزیز دل مامان تازگی ها یه صداهایی از خودت در میاری و میخوای صحبت کنی تا شیر میخوری هم سریع سرتو از روی بالش بلند میکندی که یعنی منو بغل کنین که دیگه از خوابیدن خسته شدم خلاصه کلی شیرین شده نبات مامان   ...
27 ارديبهشت 1392

دخترک ناز مامان منو ببخش

                                 سلام جیگرم شرمنده ام که تا امروز نتونستم به وبلاگت سر بزنم اما امروز از شرمندگی چند ماهه ی شما ناز نازی در میام دوست داره مامان یه عالمهههههههههههههههههههههههههه   ...
27 ارديبهشت 1392

40روزگی جوجه مامان

سلام به روی ماه دختری که داره زود بزرگ میشه و میخواد تو کارا به مامانش کمک کنه  عزیز مامان ما در این روز که مصادف شده بود با اربعین امام حسین به خونه عموی من که در این روز نذری میداد رفتیم که اکثر فامیل حضور داشتند و با دیدن شما به من و بابایی تبریک گفتن و کسانی هم که شما رو قبلاً دیده بودند گفتند که شما چقدر بزرگ شدیدو قیافتون عوض شده ولپالو شدید  شکموی مامان داری زود به زود شیر میخوری تا بزرگ بشی ناز نازی   البته باید بگم تو روز خوابیدی شب تا خود صبح بیدار بودی و ساعت 7 خوابت برد و منم داشتم از بیخوابی گریه ام میگرفت که مامانی به دادم رسید و کمکم کرد اما با همه این حرفا ناز نازی، مامان عاشقته و تو رو میپرسته ددد...
27 ارديبهشت 1392